مهارت های پایه مدیریت: مدیر خوب چه کسی است؟

برای اداره یک بیزنس کوچک هم باید مهارت های پایه مدیریت را بدانید. خیلی ها فکر می کنند که رهبری درمقابل مدیریت مهمتر است. اما در واقعیت، باید بتوانید هم رهبری کنید و هم مدیریت.

اما مدیر خوب به چع کسی گفته می شود؟ مهارت ها و سبک های مدیریتی مشخصی هست که باید روی آنها متمرکز شوید. مخصوصاً برای دارنده های بیزنس های خُرد. اگر شما هم شرکت یا کارخانه کوچکی را اداره می کنید، باید بدانید که این مهارت های مدیریتی چه هستند و سعی کنید که از آنها در رفتار و منش خود استفاده کنید. اما چرا؟ چون بعضی از مهارت ها موفق تر از بقیه هستند و باعث می شود بتوانید کارمندانتان را خیلی خوب به کار گیرید.

مهارت های مدیریتی مثل برنامه ریزی، تصمیم گیری، حل مشکل، کنترل و هدایت، و سنجش و گزارش برای فعالیت های روزانه شما ضروری هستند.

مدیران موفق بااستفاده از برنامه کاری خود فعالیت های کار خود را هدایت می کنند. ارتباطات، محک زنی، پیگیری و سنجش تاکتیک ها و استراتژی هایی هستند که مدیران موفق برای بررسی جهت خود، تنظیم برنامه (درصورت نیاز) و جلوراندن کار استفاده می کنند. مدیران موفق برای گرفتن نتیجه مطلوب خود وارد عمل می شوند و افراد و منابع را برای رسیدن به آنجایی که در سر دارند، مدیریت می کنند.

برای اینکه بدانیم یک مدیر خوب چه کسی است باید بدانیم که چه چیز به کارمندان انگیزه می دهد. چطور باید یک محیط و فرهنگ خوب ایجاد کنید که کارمندان را ترغیب و تشویق به مشارکت کند؟ چطور باید بازده کاری کارمندان و درعین حال رضایت خاطر آنها را بالا برد؟ چطور می توانید بهترین استعدادها را استخدام کرده و آنها را حفظ کنید؟چطور به کارمندان خود آموزش می دهیم مشکلات را حل کنند، تصمیم گیری کنند، و دیگران را به کار بگیرند؟ اینها فقط تعدادی از مشکلات و مسئولیت های مدیریت است.

شما بعنوان یک مدیر باید با سبک های متداول مدیریت (استبدادی، ارباب مآبانه، دمکراتیک، و منفعل) آشنا شوید. و باید سبک مدیریتی خود را تشخیص داده و بدانید آن سبک مدیریتی چطور بر نتیجه کار تاثیر می گذارد.

4 سبک متداول مدیریت

1. استبدادی: همه تصمیمات بر عهده مدیر است. این سبک مدیریت “فرمان و کنترل” است. تمرکز روی کار است. هیچ مسئله شخصی نباید وارد کار شود. مزیت این سبک مدیریتی این است کهتصمیمات سریع اتخاذ می شوند. عیب آن این است که این سبک مدیریت برای کارمندان سخت و استرس زا است.

2. ارباب مآبانه: همه تصمیمات (یا اکثر آنها) بر عهده مدیر است اما در تصمیم گیری تمرکز روی منفعت کارمندان است. مزیت این سبک مدیریتی این است که کارمندان حس می کنند که آن بیزنس از آنها حمایت و حفاظت می کند. عیب آن این است که کارمندان به فکر بیزنس نیستند و زیاد درگیر کار نمی شوند.

3. دمکراتیک: مدیر از همه تیم نظر می خواهد و اکثریت هستند که حکومت می کنند. معمولاً تصمیمات خوبی گرفته می شود و کارمندان خود را در کار شریک می دانند اما روند کار کند است و همیشه همه راضی نیستند.

4. منفعل: مدیر مسئولیت را به کارمندن واگذار می کند. مزیت آن این است که کارمندان معمولاً چیشرفت می کنند و چیزای زیادی یاد می گیرند. عیب آن این است که جهت کار پراکنده است و ممکن است اشتباهات زیادی رخ دهد  چون هیچ مدیر مشخصی وجود ندارد.

مدیران معمولاً برحسب موقعیت از بیشتر از یک سبک مدیریتی استفاده می کنند. اگر ایده پردازی درمورد یک محصول جدید کار امروز است، مدیر احتمالاً از سبک دمکراتیک یا منفعل استفاده می کند. اگر قرار است درمورد اخراج یا نگه داشتن یکی از کارمندان تنبل تصمیمی گرفته شود، مدیر ممکن است از سبک استبدادی یا ارباب مآبانه استفاده کند.

در اکثر بیزنس های کوچک، معمولاً خود مالک بیزنس مدیر است. شما هم در کار خود باید اول درمورد سبک های مختلف مدیریتی اطلاعات داشته باشید و کیفیات هرکدام را بدانید و بعد در موقاع مناسب از سبک های مختلف استفاده کنید.

منبع: مردمان

■□~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~□■

یک زندگی همه چیز تمام داشته باشید

برای ایجاد یک تغییر ماندگار در زندگی، باید هم به جنبه های بیرونی و هم درونی کاری که برای ایجاد یک تجربه رضایت بخش تر در زندگی لازم است، توجه داشت. برای اینکه از زندگی نهایت استفاده را ببریم، رویکردمان نسبت به ارزیابی که از وضعیت فعلیمان داریم باید رویکردی جامع باشد و در قسمت هایی که رضایت چندانی از سطح تعهدمان نداریم، تغییرات مناسب ایجاد کنیم.

برای ارزیابی خود باید چهار جنبه را در یک برنامه جامع برای رشد و پیشرفت و سلامت خود در آینده مد نظر قرار دهیم: این جنبه ها عبارتند از
تجربیات درونی شخصی خودمان
رفتارها و ظاهر بدنمان
ارتباطات فرهنگی مان
جامعه و محیط اطرافمان
در زیر به سوالاتی اشاره می کنیم که برای ارزیابی تجربیات درونی شخصی می توانید از خودتان بپرسید:
از نظر احساسی من در چه وضعیتی هستم؟ آیا احساس آرامش می کنم یا اینکه عصبی هستید؟ آیا لازم است از تکنیک ها کاهش استرس استفاده کنم تا استرس زندگیم کمتر شود؟ روحیاتم اخیراً در چه وضعیتی بوده؟ چطور می توانم زندگیم را لذت بخش تر بکنم؟
از نظر ذهنی و فکری در چه وضعیتی هستم؟ آیا نسبت به کارهایی که اخیراً انجام می دادم، انگیزه ذهنی دارم؟ آیا فراموشکار شده ام و افکارم پریشانند؟ چطور می توانم تمرکز ذهنیم را در زندگی بالاتر ببرم؟
از نظر معنوی در چه وضعیتی هستم؟ آیا ارتباط معنوی معناداری دارم؟ آیا باید فعالیت های معنوی زندگیم را بیشتر کنم؟
در ارزیابی وضعیت ظاهری بدن و رفتارهایتان باید بر چیزهایی که ژنتیکی به شما ارث رسیده، وضعیت بدنتان و همچنین سلامتی عمومیتان توجه کنید. اگر توارث ژنتیکیتان طوری است که شما را در معرض برخی بیماری های خاص قرار می دهد باید بیشتر از حد معمول مراقب خودتان باشید. باید به اندازه کافی استراحت و ورزش داشته باشید، رژیم غذایی متوازنی را دنبال کنید و به مقدار لازم از مایعات استفاده کنید تا در وضع سلامتی خوبی بمانید. نگه داشتن وزنتان در حد نرمال نه تنها باعث می شود که احساس خوبی نسبت به خودتان داشته باشید بلکه بسیاری از خطرات سلامتی را هم از شما دور می کند. چکاپ ها پزشکی مداوم هم برای جوانان و هم برای افراد سالخورده توصیه می شود. از خودتان بپرسید چطور می توانید با ایجاد برخی تغییرات در الگوهای رفتاریتان، سلامت بدنتان را ارتقاء دهید.
ارتباطات ما با دیگران حس تعلق و حمایت در سختی ها زندگی به ما می دهد. برای این منظور باید ارتباطاتمان را با خانواده، عزیزان، دوستان، آشنایان، همکاران و دیگران بسنجیم. خیلی از افراد انرژیمان را می گیرند اما خیلی ها هم به ما انرژی می دهند. باید یاد بگیریم دقتمان را بیشتر با آنهایی بگذرانیم که به ما انرژی می دهند و تا می توانیم زمان کمتری را در کنار کسانی باشیم که انرژیمان را هدر می دهند. از خودتان بپرسید برای ارتقای روابطتان با آنهایی که فکر می کنید نادیده شان گرفته اید در چند روز آینده چه باید بکنید؟ چطور می توانید ارتباطاتتان را زنده تر و رضایت بخش تر بکنید؟
و در آخر محیط اطرافمان که آن هم عامل بسیار مهمی در ایجاد یک زندگی جامع و کامل برای ماست. از خودتان بپرسید که با محیط اطرافتان چطور برخورد می کنید؟ آیا برای حفظ امنیت و سلامت آن هر چه در توانتان باشد انجام می دهید؟ آیا در خانه، جامعه، در شهر یا کشورمان، و به طور کل در همه جای دنیا برای محیط اطرافمان ارزش قائل هستیم؟ آیا از تکنولوژی به نحو احسن استفاده می کنیم؟ برای زیباتر کردن دنیای اطرافمان چه می توانیم بکنیم؟
اعتقادات ما قدرت زیادی در تعیین احساس و عمل ما دارد. دستگاه اعتقادی ما هرچه امیدوارتر، مثبت تر و خوشبین تر باشد، احساس انرژی و لذت بیشتری در زندگی خواهیم داشت و فرصت های بیشتری برای ایجاد زندگی که دوست داریم در اختیارمان خواهد بود.

منبع: مردمان

■□~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~□■

ای یار، تیشه بر خود میزنی

از بهم زدن تعادل چه حاصل؟ جز بی تعادلی؟ و حاصل بی تعادل بودن چیست؟در فیزیک، به هم زدن تعادل موجب تخریب بنا یا خرابی دستگاهی می شود.در تولید، بی تعادلی حاصلی جز صدمه به هدف اصلی که تولید است نمی زند.در مورد گیاهان، موجب برهم خوردن حیات گیاهی و بیابان زایی می شود.در مورد حیوانات، موجبات انقراض نسل را به همراه می آورد.برای انسان ها بر هم زدن تعادل چه حاصلی دارد؟اگر در عصر حجر بودیم، حاصلش مرگ بر اثر بیماری و گرسنگی بود وبس.اگر در قرون وسطی زندگی می کردیم، نسل ها بر اثر هجوم بیگانگان فنا می شدند.همه وهم آورند، اما در عصر حاضر حاصل بر هم زدن تعادل جامعه چیست؟

عصر حاضر، به یمن تکنولوژی و پیشرفت علوم، آنگونه آسیب های تاریخی را از ما دور کرده، اما ای کاش به همان آسیب ها دچار می شدیم.بدنه جامعه بر باورها و رسوم و روابط متقابل بنا شده است. هر گونه صدمه بر این موارد، تنها حاصلش برهم خوردن تعادل جامعه است.دیگر زمان کشورگشایی به رسوم قدیم گذشته، اگرچه در سالهای اخیر مواردی نظیر بوسنی و افعانستان و عراق را دیده ایم، اما اینگونه رفتارها در قبال ملل دیگر، به هر دلیل که باشد، عمری رو به پایان دارد. روش های کشور گشایی تفاوت کرده است.نمونه بارز آن و نمونه آغازین آن که در زمان حیات ما واقع شد، فروپاشی شوروی بود، بی هیچ جنگی و بی هیچ مرگی که بتوان آنرا کشته شدن نامید. اما حاصلش انواع و اقسام خرده کشورهایی بود که قدرت منطقه ای و جهانی پیشکششان باد، در گذران امورات داخلی خود نیز درمانده اند و ساختار درونیشان چنان در هم پیچیده که خود نیز در یافتن راهی بسوی متعادل کردن جامعه سرگردان مانده اند.فروپاشی از درون راهی است که تنها عیبش نیاز به زمان است، هزینه هایش بسیار کمترند و بازگشتش به شرایط متعادل بسیار ناممکن تر.دروغی ساده می تواند تعادل خانواده را بر هم زند، اما برای برهم زدن تعادل جامعه، دروغ های بسیار نیاز است و کافی هم نیستند.باید به باورها هم حمله کرد. باید اصول اعتقادی جامعه را به سخره گرفت برای مخاطبین خاص آن و به زیر سوال های روشنفکرمآبانه برد، برای مخاطبین دیگر. اما همین نیز کافی نخواهد بود، چون بسیارند آنانکه به هیچ حمله ای از اعتقاداتشان دست نمی کشند.گروهی را نیز با تغییر در رسوم می توان از میدان به در کرد. از احترام به والدین تا رسوم جوانمردی در جامعه و احترام به حقوق دیگران.گروه دیگر با غلبه غرایز بر اصول و رسوم حمله پذیر هستند به هر ابزار که بتوان از آن یاری گرفت، از فیلم و عکس تا روابط نامعمول که اصول و باورهای جامعه آنرا نهی می کند.و در آخر انواع مخدرها و روان گردانها به کمک می آیند تا آخرین بازمانده ها و نسل های بالقوه را نیز از میدان بدر کنند.از این قبیل گفتار نوشتار بسیار شنیده و خوانده ایم. اما نگارنده خواهشی دارد، تنها برای یک دقیقه فکر کنید که شما مورد کدامین از این حمله ها واقع شده اید؟ خانواده و بستگان و دوستانتان چطور؟ حاصل چه بوده؟همه اینها، حاصلش تنها و تنها بر هم زدن تعادل جامعه است، با حمله به باورها و اصول ما، بدون هیچ جنگی که گلوله ای در آن شلیک شود.و حاصلش برای ما چه خواهد بود؟ای کاش مشمول قوانین فیزیکی بودیم، یا گیاه و یا حیوان و یا در قرون گذشته. حاصل این بر هم خوردن تعادل جامعه برای ما، تنها آشفتگی و بیماری ذهنی و فساد و اعتیاد است که همه اعتقادات و رسوم ما را آماج حمله قرار داده و ما را از درون دچار فروپاشی می کند.آنگاه دیگر برای فتح ما، جنگی نیاز نخواهد بود.ما به دنبال این هستیم؟ برای خود و خانواده و فرزندان و بستگان و دوستان و کل جامعه ای که در آن زندگی می کنیم؟هیچکدام به چنین دامی نیفتاده ایم؟همه چیز را نصایح سفارشی می بینیم و به خود اجازه هر خط شکنی می دهیم؟ خط شکنی ها را هنر زندگی در قرن حاضر می پنداریم؟چه حاصل؟

ای یار، تیشه بر خود میزنی…

■□~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~□■

رقص آرام


 این شـعـر توسـط یک نوجوان متبلا به سـرطان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان منتشر کرده است.

  رقص آرام

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید
در حالیکه به بازی “چرخ چرخ” مشغولند؟
و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،
آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟
تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟
یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟
کمی آرام تر حرکت کنید
اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
زمان کوتاه است
موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
هنگامی که روز به پایان می رسد
آیا در رختخواب خود دراز می کشید
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره 
در سر شما رژه روند؟
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.

زمان کوتاه است.
موسیقی دیری نخواهد پائید

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،
“فردا این کار را خواهیم کرد”
و آنچنان شتابان بوده اید
که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
تا بحال آیا بدون تاثری
اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
موسیقی دیری نخواهد پایید.
زمان کوتاه است.

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید
  به موسیقی گوش بسپارید،
  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

 

SLOW DANCE

Have you ever watched kids
On a merry-go-round?
Or listened to the rain
Slapping on the ground?
Ever followed a butterfly’s erratic flight?
Or gazed at the sun into the fading night?
You better slow down.
Don’t dance so fast.
Time is short.
The music won’t last
Do you run through each day On the fly?
When you ask How are you?
Do you hear the reply?
When the day is done
Do you lie in your bed
With the next hundred chores
Running through your head?
You’d better slow down
Don’t dance so fast.
Time is short.
The music won’t last.
Ever told your child,
We’ll do it tomorrow?
And in your haste,
Not see his sorrow?
Ever lost touch,
Let a good friendship die
Cause you never had time
or call and say,’Hi
You’d better slow down.
Don’t dance so fast.
Time is short.
The music won’t last.  
When you run so fast to get somewhere
You miss half the fun of getting there.
When you worry and hurry through your day,
It is like an unopened gift….
Thrown away.
Life is not a race.
Do take it slower
Hear the music
Before the song is over.

با تشکر از: پروانه ح.

■□~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~□■

گروه نود و نه


پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛

اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.

به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’

آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.

ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.

بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.

نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!

اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’

پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’

نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،

باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.

به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.

با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.

آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟

آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!

او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!

فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛

اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد

و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد

که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛

او فقط تا حد توان کار می کرد!!!

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.

 

با تشکر از: احمد ن.

■□~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~□■

قیامت برای قوم ما

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی قوم ما.

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبیدا این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…» نپرسیده گفت:   گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله بازش گردانیم!

 

■□~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~□■

نیوتون بر متر مربع!

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند. آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنندمتاسفانه اينشتين اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

همه پنهان شدند الا نیوتون …نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل اينشتين.

او چشماشو باز کرد و دید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده. اينشتين فریاد زد نیوتون بیرون ( سک سک!) نیوتون بیرون ( سک سک!).

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم. او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.

تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدنتا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…

نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام…که منو نیتون بر متر مربع میکنه.

از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره!

■□~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~□■

لطيفه يي از جمهوري دموکراتيک آلمان سابق

يک کارگر آلماني کاري در سيبري پيدا مي کند. او که مي داند سانسورچي ها همه نامه ها را مي خوانند، به دوستان اش مي گويد؛ «بياييد يک رمز تعيين کنيم؛ اگر نامه يي که از طرف من دريافت مي کنيد با مرکب آبي معمولي نوشته شده باشد، بدانيد هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» يک ماه بعد دوستان اش اولين نامه را دريافت مي کنند که در آن با مرکب آبي نوشته شده است؛ «اينجا همه چيز عالي است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سينماها فيلم هاي غربي نمايش مي دهند و تا بخواهي دختران زيباي مشتاق دوستي- تنها چيزي که نمي توان پيدا کرد مرکب قرمز است.»

■□~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~□■

دزد بانک و شوهر فرصت طلب

مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد

وقتي پولهارا دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟

مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدم. سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و اورا در جا كشت.

او مجددا رو به زوجي كرد كه نزديك او ايستاده بودند و از آنها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟

مرد پاسخ داد : نه قربان. من نديدم اما همسرم ديد

نكته اخلاقي: وقتي شانس در خونه شما را ميزند …. از آن استفاده كنيد.

■□~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~□■

وقتی ریاضیدان عاشق می شود

منحنی قامتم، قامت ابروی توست  ***  خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست
حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست  ***  بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست
چون به عدد یک تویی من همه صفرها  ***  آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست
پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو  ***  گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست
بی تو وجودم بود یک سری واگرا  ***  ناحیه همگراش دایره روی توست

(پروفسور هشترودی)
با تشکر از فرشاد ف.

■□~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~□■