آرشيو December, 2008


داستان سيندرلا

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . …. القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ….. مامانش : بعله پسر دلبندم …. شاهزاده : من زن مي خوام ….. مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟……… شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم …..مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ……. شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم …… مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا” ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم …( مگه من فضولم ، اصلا” به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ….سيندرلا گفت : سلام……. فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ …… سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم …….فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن …… سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم …… فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه…….. سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ …… فرشته : خداحافظ …. سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ …. فرشته : بعله مي خوره …..سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟……. سيندرلا : نه ندارم …….. فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟….. سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم…… فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم…..فرشته : چرا نميري؟…….. سيندرلا : آبروم مي ره……. فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ……. سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟……. شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟…….. سيندرلا : 37 ……. شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا … داماد و ببوس يالا … سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.

_________________________________________________________________________________

شوهر کامپیوتری

یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام ننه قمر و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش دلربا بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى‌کمالات بود.
یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن‌هایش حنا مى‌گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: اى ننه، مى گویند بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه‌ات، پایش را مى‌گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه‌ی شوهر سپرى کنم و من شنیده‌ام که یک دستگاهى هست که به آن مى‌گویند کامپیوتر و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه‌ها برایم مى‌خرى یا این که چى؟
ننه قمر لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه‌دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى‌زایى یا از این آدم آهنى‌هاى بدترکیب یا چه مى‌دانم پینوکیو…
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه‌ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه‌هاى مدرسه‌اى و کارمندهاى زن و بچه‌دار توى ادارات، مى‌روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست. به همین خاطر، از همان کله‌ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک آى دى به نام دلربا آندرلاین تنها 437 براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق‌هاى یارو مسنجر. به محض ورود، زنگ‌ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته‌اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه‌ی پیغام‌ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:
پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟
پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله‌ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟
پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه‌ایم.
پژمان: بله ولى من براى ادامه‌ی تحصیل دارم ویزا مى‌گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى‌باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى‌کنند.
دلربا: اوکى، درک مى‌کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟
پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.
پژمان: واى خداى من… راست مى گویى؟
دلربا: وا… یعنى خیلى زشتم؟
پژمان: نه… اتفاقاً بى‌نظیرى. راستش نمى‌دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است…
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو…
پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى‌باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى‌خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى‌خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى‌ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.
پژمان: اوه ماى گاد… اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا… اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو مى‌خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف‌هاى‌مان را بزنیم…
ما از این افسانه نتیجه مى‌گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى‌گویند!
قصه‌ی ما به سر رسید، غلاغه به خونه‌اش نرسید!

_________________________________________________________________________________

چرا مردها…..؟!!!!!!

چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند
2- چرا مردها همیشه خوشحالند؟ چون آدم های بي خيال فقط می خندند
3- چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟ زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند
4- اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟ خانم، چرا که آقا راه را گم می کند
5- شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟ شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد
6- ورزش کنار دریای آقایون چیست؟ هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکم هایشان را تو می دهند
7- به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟ با استعداد
8- فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟ نرخ اوراق بهادار رشد می کند
9- خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟ من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم
10- 2 دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند
1- فکري ندارند 2- کاری ندارند
11- در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟ توریست
12- اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد
13- آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟ او بعدا آنرا برنز رنگ کرد
14- یک وضعيت غير قابل كنترل چیست؟ 144 مرد در یک اتاق
15- برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟ 3 تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد
16- آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟ ”کثیف” و ” کثیف اما قابل پوشیدن”
17- تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 ميليون توماني بخرد و یک سیستم صوتی 4 ميليون توماني بر روی آن نصب کند
18- زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟ ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند ”تو خیلی نازی عزیزم”
19- یک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر می کند، یک مرد 35 ساله به چیزی فکر می کند؟ به قرار گذاشتن با بچه ها
20- شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟ زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند
21- چرا عنکبوت های سیاه پس از جفت گیری، جفت خود را می کشند؟ به این خاطر که می خواهند قبل از شروع خرخر جلوی آنرا بگیرند
22- چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟ زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند
23- آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟ به جای یک بطری 2 بطری بخرد
24- رفتن به بار مجردها چه فرقی با رفتن به سیرک دارد؟ در سیرک كسي صحبت نمی کند
25- چرا مردها به دنبال خانمهایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟ به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند
26- شما با مرد مجردی که تصور می کند بهترین هدیه خدا نصیب او شده چه می کنید؟ او را مبادله می کنیم
27- چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟ دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند
28- شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟ هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند
29- فرق یک شوهر جدید با یک هاپوي جدید در چیست؟ بعد از یک سال هاپو هنوز هم از دیدن شما به هیجان می آید
30- نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟ چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند

_________________________________________________________________________________

فقط کتابداری داریم !!!

می دونستین کریستف کلمب کارشناسی کتابداری داشته؟!!! ، نه!!! ، نمی دونستین!!!
بابا خیلی از اخبار عقبین.
در آخرین اسناد کشف شده معلوم شده که کریستف کلمب مدرک کارشناسی کتابداری داشته!!!. این اسناد شامل دفترچه خاطرات کریستف کلمب هستش که کریستف کلمب با دستخط خودش نوشته : ” همون صبح که از بیهوشی در اومدم و متوجه شدم توی یه جزیره ناشناخته و دور افتاده و بدون آب و غذا گیر افتادم قبل از اینکه حتی آب دماغمو بالا بکشم سریع رفتم تو جزیره یه دوری زدم و ساختمان دانشگاه آزاد ( واحد جزیره دورافتاده ) رو پیدا کردم.”
کریستف کلمب در چند خط بعدی همین صفحه از دفتر خاطراتش نوشته :
” هر چند همیشه دوست داشتم فیزیک بخونم ، ولی نشد ، چون وقتی به مسئول دانشگاه گفتم که می خوام توی رشته فیزیک ثبت نام کنم بهم خندید و گفت : ” داداش این رشته ای که شما می خوای بخونی به چند تا آدم متخصص برای تدریس نیاز داره و توی این جزیره هم آدم پیدا نمی شه چه برسه به متخصصش ، نه داداش ما اینجا فقط کتابداری داریم ، اونم به این خاطر که به تخصص خاصی برای تدریس نیاز نداره ، یعنی اصولا کل رشته اش”
از اینجا به بعدش رو کریستف کلمب خط خطی کرده و خونده نمی شه ، معلوم نیست اون کارمنده چی گفته ولی احتمالا باید در مدح و ثنای کتابداری گفته باشه!!! ، دو خط پایین تر کریستف کلمب جمله تامل برانگیزی گفته ، گوش کنین :
” الان لحظه بسیار مهمی برای من است و من باید تصمیم بگیرم ، تصمیم بگیرم که سر کلاس بی محتوای ساختمان و تجهیزات بنشینم و کتابداری را ادامه دهم و یا قبل از آنکه دیر شود به سمت کشتی ای که بیرون لنگر انداخته بدوم ؟!!! ”
شانزده صفحه بعد کریستف کلمب می نویسد :
” امروز هفت سال از آن روز می گذرد و هر روز که بر ساحل قدم می زنم داغ از دست دادن آن کشتی تازه می شود ”
اون روزی که یه کشتی کریستف کلمب رو پیدا می کنه و ازش می پرسن که کیه ، جواب می ده : ” من ، کریستف کلمب ، متخصص کتابداری و اطلاع رسانی ” و گویا همه اهل کشتی بهش می خندن و می گن که کتابدرای که تخصص نمی خواد ، هر کدوم از ما چند سال استاد کتابداری بودیم ، رو همین حساب کریستف کلمب در آخرین خط دفتر خاطراتش می نویسه :
” منطقی فکر کنیم ، اگر بروم کشورم و بگویم بیش از ده سال در یک جزیره دور افتاده تک و تنها زندگی کرده ام احتمالا همه برایم ابراز احساسات می کنند و نامم را در کتابها می نویسند ولی اگر بروم و بگویم در این ده سال و در آن جزیره دور افتاده کتابداری خوانده ام احتمالا همه از خنده روده بـُر می شوند و می گویند : رشته ای دیگه نبود بخونی ؟!!! ، پس به همین دلیل من تمام هویت کتابداریم و حتی این دفترچه را در ساحل همین جزیره دور افتاده باقی می گذارم و می روم.”
و به خاطر همین تصمیم آخر کریستف کلمب هستش که ما امروز کریستف کلمب رو مردی بزرگ می شناسیم که با رنج و سختی سالها توی یک جزیره دور افتاده زندگی کرده و اصلا هم بهش نمی خندیم که ” اینم عجب آدم بیکاری بوده که توی اون بیکاری و تنهایی کتابداری خونده !!! ”
آها ، اینم فراموش نکنم ، کسی که دفتر خاطرات کریستف کلمب رو پیدا کرد اول به دوستش نشون داد و دوستش هم بدون توجه به اینکه دفتر خاطرات مال کیه بهش گفت : ” همه دفتر خاطرات دکتر ، مهندس پیدا می کنن ، تو دفتر خاطرات … ”
 منبع: آنتی کتابدار

_________________________________________________________________________________

در مورد جشن فارغ التحصیلیمون

قرار بور منم مثل بقیه ی وبلاگها ۵ تا اعتراف بکنم . مطلبم هم آماده بود ولی گذاشتم واسه یه کم دیر تر چون چند تا از بچه ها ازم خواستن در مورد جشن فارغ التحصیلیمون یه مطلب طنز بنویسم . بهتون توصیه می کنم تا آخر آخرش بخونید  
۱.شبیه گوسفندهایی شده ایم که می خواهند بروند چرا ! گفته اند یک جشنی هست ولی نگفته اند کی و کجا ؟!
۲.در جلسه ی اول با دیلمی مسئولیت ها مشخص می شود : امیر و سینا فلاح گروه موسیقی ٬ من و صدرا گروه نویسندگان ٬ مانی و مرتضی گروه کامپیوتر و … من و صدرا هر چه فکر می کنیم هیچ ایده ی جدی ای به ذهنمان خطور نمی کند !
۳.سال های قبل این جشن مختلط بود بین بچه های ما و فرزانگانی ها اینا ٬ امسال جداست . بچه ها غصه دارند …
۴.صبح یک روزی است ! دیلمی پشت میزش نشسته ٬ ما این طرف ! ما را نگاه می کند بعد مثل خان مظفر سرش را می دهد بالا و می گوید : مختلط می کنیم ! گویا دکتر اژه ای (معاون رئیس جمهور و ریاست مدارس سمپاد) خواسته مختلط باشیم . شبیه گوسفند هایی شده ایم که می خواهند مختلط برون چرا !
۵.دیلمی اعلام می کند امروز با ۳ تا از بچه ها که ظاهر ساده دارند می رویم فرزانگان مذاکره . حسن و ارس ظاهر ساده دارند و انتخاب می شوند . بعد دیلمی برای اینکه ثابت کند عمرآ سر حرفش نمی ماند من را هم میبرد !
۶.ما با مدیرمان و ۳ تا از فرزانگانی ها هم با مدیرشون اینا در فرزانگان نشسته ایم . با این وضع مذاکره به فارغ التحصیلی که عمرآ ٬ حتی به هفت شب هم نمی رسیم !
۷. مدیر آنها اعلام می کند شما کار خودتان را بکنید ما هم کار خودمان را . یعنی اکیدآ هیچ دیداری قبل از جشن بین دخترها و پسر ها نباید باشد . قبول می کنیم ظاهرآ …
۸. صبح روز بعد است . با چند تا از فرزانگانی ها در دفتر مدرسه نشسته ایم ! ما چای می نوشیم ٬ شکلات می خوریم ٬ هندوانه هم میل می کنیم و مهمترین تصمیم تاریخ بشریت را می گیریم : امسال به جای دیوان شعر به دبیران شازده کوچولو کادو می دهیم ٬ شاید معنی اهلی کردن را بفهمند !
۹. ایده های نو آورانه دارد من و صدرا را خفه می کند ! از صبح با یک دوربین افتاده ایم دنبال دبیرها و ازشان سوالات مزخرف می پرسیم : آقای زره پوش مهمترین فرق مرد و زن چیه ؟ آقای دیلمی اگه زیدان اون حرکت رو تو مدرسه می کرد چند روز اخراج می شد؟‌آقای والافر نظرتون در مورد عربها چیه ؟!!!
۱۰. به کوری چشم بعضی ها کارها به شدت مختلط شده ! بچه ها از صبح تو آمفی تئاتر جمع می شوند و غروب با زور کتک بیرون می روند ! این عشق به خدمت دارد همه را می کشد به جان خودم ! رایحه ی خوش خدمت به مشام می رسد !!!!!!
۱۱. یک گروه سرود داریم متشکل از ۳ آقا و ۵ بانو ! قرار است ای ایران را تمرین کنند و بخوانند و خبر می دهند مرحوم بنان رفته است رو ویبره ! هر وقت دلمان می گیرد می آییم تمرینشان را می بینیم ٬ دلمان وا می شود !
۱۲. تعدادی از بچه ها فقط هستند ! این عزیزان به مدرسه می آیند ٬ حرف می زنند ٬ می خندند ٬ غذا می خورند حتی دوش هم میگیرند ولی کار خاصی انجام نمی دهند ! به قول حکیم ابوالقاسم فردوسی : چه می کند این جنس مخالف !!!
۱۳. کار من این شده : صبح یک عالمه کاغذ می دهند دستم و می گویند بنویس ! بعد از ظهر یک عالمه کاغذ می دهند دستم وی می گویند کوتاهشان کن !!! حس می کنم سانسورچی شدم ٬ شاید بعدآ رئیس شورای امنیت ملی بشوم‌!!!
۱۴. مکان جشن اعلام می شود . یک ((مکان)) واقعی ! ساعت ۸/۵ تا ۱۱/۵ سالن زایشگاه رشت !!! هیچ چیزمان به آدمیزاد نرفته …
۱۵. قرار است من و صدرا نفری یک مقاله ی طنز بنویسیم . بعد می گویند چون وقت کم است فقط یکی را می خوانیم . من مقاله ام را تحویل نمی دهم تا صدرا برای خودش را بخواند . حس می کنم دهقان فداکارم ٬ ریزعلی نجفی! حس می کنم پطروس فداکارم ! همانی که انگشتش را کرد داخل سد . خوب که فکر می کنم می بینم خوب شد پطروس نیستم چون ما در مدرسه سد نداریم ٬ برای بچه ها مشکل ساز می شوم!!!!!
۱۶.ارس که دارد یک کلیپ از مدرسه می سازد از همه چیز فیلم می گیرد ٬ حتی از حریم خصوصی بچه ها!!!
۱۷.به گمان بچه ها هر چیز نوشتنی را گروه نویسندگان باید بنویسد . عزیز من نوشتن نامه ی عاشقانه که دیگر جزو مسئولیت های ما نیست !!!
۱۸. بچه ها برنامه ی جشن را نشانم می دهند . گذرا نگاهی می فکنم ! سخنرانی آقای دیلمی ۴ دقیقه و ۲۷ ثانیه و ۹۱ صدم ثانیه ! دقتتان را بخورم بر و بچ !!!
۱۹. یک فکس از تهران می رسد با این مضمون که یا در جشنتان یک مقاله در مورد لبنان می خوانید یا کلآ بی خیال جشن می شوید ! چشمان شهلای بچه ها این حس را در من ایجاد می کند که مقاله را من باید بنویسم گویا !
۲۰. خودم از خزعبلاتی که توی مقاله بافتم خنده ام می گیرد : اکنون که جای پوتین های ستم جاده های خونین بیروت را داغدار می کنند … به خودم می گویم نه بابا !
۲۱. شب قبل از جشن سالن را به ما می دهند . وارد سالن می شوم . از پائین صدای گریه ی بچه می آید ٬ زایشگاه است خب !!! تلاش بچه ها را از نظر می گذرانم (عجب کاهایی بلد هستم من ! ) از دوستان سون آپی بلند می کنم و گوشه ای می نشینم . یک بدبختی جدید یقه ی ما را می گیرد ٬ متن مجری ها … دیلمی هم چند روزی است متواری شده و  هیچ خبری ازش نیست!!!
۲۲.سقف سالن چکه می کند ٬ سیستم صوتی اش بد است ٬ جای نصب پرده نیست ٬ اگو هم نداریم … !
۲۳. هنوز متن مجری ها آماده نیست . مصیبت اصلی متن مجری دختر است . چون نه باید شوخی کند ٬ نه حرف طنزی بزند ٬ نه … همچنان در گیر متن ها بودیم که ناگهان در وا شد و گل اومد !!! حاج آفا دیلمی لطف کردند شب آخری یک سری به ما زدند ٬ با ما دیدار کردند و در جمعی صمیمی از نزدیک با مشکلات ما آشنا شدند !!! مدیر فرزانگان می گوید تا زمانی که مجری پسر روی سن است ٬ مجری دختر باید از پشت پرده حرف بزند !!!! خاطرات ملاعمر و اسامه بن لادن در ذهنم جان می گیرند …
۲۴. صبح است . جشن ساعت هشت و نیم شروعیده می شود . ساعت ۷ وارد سالن می شوم . قیافه ی بچه ها را نگاه می کنم . همه خوشتیپ ٬ همه داماد سر خود ! شبیه باباهایی هستند که آمده اند زایشگاه نتیجه ی کارشان (نی نی شان!) را ببینند !!!!
۲۵. بصورت کاملآ متن مجری ها را آماده می نماییم البته کامل نه ! قرار می شود بنیامین در فواصل برنامه بیاید پیش ما بنشیند بصورت بداهه نویسی برایش متن در بیاوریم !
۲۶. همه فکر می کنند باید وسط سالن راه بروند ! به پیشنهاد صدرای عزیزم مثل آقاها یک گوشه می نشینیم تا کلاس کار نویسندگان حفظ شود … اولیای بچه ها و مهمان ها کرور کرور داخل می شوند . مادرمان را بینشان می بینیم ٬ به شدت آقا می شویم !!!
۲۷. دکتر اژه ای از تهران می رسند . برای خیر مقدم همه ایستاده اند . او به همراه سید محمد خاتمی و محمد علی ابطحی عقشولی های روحانی من هستند! تراکم آدم مهم های جشن زده بالا : دکتر اژه ای ٬ شهردار رشت ٬ اعضای شورای شهر رشت ٬ رئیس آموزش و پرورش گیلان ٬ پروفسور اکبر زاده و کاظم ابراری !!! …
۲۸. همه یک دور سخنرانی می کنند ! فضای مراسم بیشتر شبیه مراسم تقدیر از متولیان بقاع متبرکه است تا جشن فارغ التحصیلی !!!!!!
۲۹. کلیپ ارس پخش می شود و احساسات ملت روی زمین می ریزد …
۳۰. چون آفای ا/ه ای می خواهند زود بروند تهران سریع می رویم سر اهدای جوایز . بچه ها مثل جایزه نگرفته ها می مانند !!!
۳۱. با بچه ها کل کل می کنم وقتی رفتم بالا ٬ آقای اژه ای را ببوسم ! بچه ها چپ چپ نگاهم می کنند ٬ مجبور می شوم توضیح بدهم : آقاجان ما از اوناش نیستیم !!! می روم بالا ٬ جایزه و لوحم را می ستانم بعد یواشکی به آقای اژه ای می گوییم می خواهم شما را ببوسم ! خنده ی ملیحی می کند و ما را ماچ آبدار می نماید !!! مادر یکی از بچه ها به مادر ما می گوید :‌بابک شما اینقدر به روحانیت ارادت داشت و ما نمی دانستیم ؟!!!!
۳۲. پروفسور اکبر زاده روی سن می روند و در مورد تئوری های ریاضی توضیح می دهند ٬ آن هم در روز فرار ما از درس و مدرسه ! ما خواب خوش می بینم ٬ ایشان همچنان مشغولند !!! بالاخره دیلمی می آید و می گوید ایشان تا بحال ۴ بار درخواست رسمی دولت فرانسه برای پذیرش تابعیت را رد کرده و اعلام کرده اند می خواهند در رشت زندگی کنند . غدد ناسیونالیستی بچه ها ترشح می کند ! سالن روی هواست …
۳۳. همه ی آدم مهم ها می روند . ناگهان جشن از آن حالت رسمی به یک جشن شش و هشت تبدیل می شود ! می فرماید : نبینم یه جا نشستی ٬ منتظر چه استی ؟ (!) تو جشن فارغ التحصیلی ٬ باید پا شی برقصی !!! شما کجا بودین تا حالا ؟!!!!!!!!!
۳۴.مقاله ی طنز صدرا و قاه قاه مردم ! مخصوصآ آنجا که گفت : بعضی ها در طول این مراسم فقط آمده بودند که لاس … تیک ماشین مردم را پنچر کنند !!!
۳۵. اهدای جایزه به دبیران . چند تا از دبیران خانم جایزه می گیرند ٬ نوبت دبیران ماست . بنیامین اعلام می کنند ٬ ما دست می زنیم ! بچه ها برای صابر و عصمت دوست و میرسهیل عزیز می ترکانند همچنین برای آقای نجفی …
۳۶. بنیامین با حالت موذیانه ی همیشگی اش می گوید : آقای نجفی (البته من نه ٬ دبیر معارفمون !) همه ی بچه ها جیغ می کشند . نوای نجفی دوستت داریم در گوشمان طنین افکنده … کلآ نجفی ها همه شان اینطوریند ٬ همه باحال ٬ همه محبوب !!!!!!!!!!!!!!!!!
۳۷. بچه های سرود که اول ها کارشان افتضاح بود و آخرها هم ایضآ همانقدر افتضاح ٬ از دستشان در میرود و سرود را خوب اجرا می کنند …
۳۸.بنیامین سر صحنه می گوید :‌دعوت می کنیم از ۲ نفر از بهترین های موسیقی ایران برای اجرای برنامه : استاد محمدرضا شجریان و استاد فرهاد فخرالدینی !!! کف ملت بریده است . از پایین به بنیامین می گوییم : برایشان کار پیش آمده نمی آیند . و او ادامه می دهد پس حالا دعوت می کنیم از امیر صفری پور و امیر قاسمیان که اگر بهترین های موسیقی مدرسه نباشند ٬ جزو ۱۰ نفر اول هستند !!!!!!
۳۹. ترانه ی دبیران را اجرا می کنند . صفری پور می زند ٬ قاسمیان می نوازد ٬ ما هم با بچه ها ته سالن می چرخانیم !!! لب کارون آمده ایم گویا… !!!
۴۰. بنیامین قصیده اش در مدح آقای روشن را می خواند ٬ ۴ تا بیتش سالن را می ترکاند :
اکنون که خصم انزلی چی ست ٬ رستم لقبی سزای روشن…
رخش است به هیبتی دگرگون ٬ آن خودروی سایپای روشن …!
مجنون به سرش هوای لیلی ٬ لیلی به دلش هوای روشن … !
من کی طلب نظاره دارم ؟ یک گوشه ی چشم آقای روشن …
۴۱. بالاخره با یک خداحافظی غمگولانه جشن تمام می شود . چراغ ها خاموش و آهنگ خداحافظ همین حالا پخش می شود . ۳۱/۶۷ درصد جمعیت خودشان را خیس کرده اند ! از تاریکی است یا گریه بر ما روشن نیست هنوز … !
۴۲. همه با همدیگر روبوسی می کنند . بچه ها سعی می کنند وانمود کنند که تاریکی سالن نمی گذارد تشخیص بدهند طرف مقابلشان پسر است یا دختر !!! حسن به من می گوید بابک تو سرباز گمنام امام زمانی … !!!
۴۳. همهگی روی سن پخش می شویم و در آغوش هم (البته این یکی از دستمان در رفت و مختلط نشد!!!!) یار دبستانی من را می خوانیم . فقط یک عدد سید محمد خاتمی را کم داریم به گمانم . از بس دوربین همزمان از ما فیلم و عکس می گیرد حال فابیو کاناوارو را وقتی می خواست جام جهانی را بلند کند درک می کنم !
۴۴. تازه کیک را می آورند ! بچه ها شارژ اقا بودنشان ته کشیده ! با انگشت به جان کیک می افتند بعد همانطور کیک را می برند پیش مهمان ها ٬ آنها هم همانطور با انگشت کیک می لیسند !!!
۴۵. همه ی مهمان ها و اولیا رفتند . ما هم با بچه ها داریم می رویم تک ٬ دسته جمعی یک دست پلوکباب توپ بزنیم ٬ جای شما خالی … تمام !
راستی از همین حالا تولد همه ی بهمنی ها رو تبریک بگم (اگه کسی رو یادم رفته خودش یادم بیاره ها!) : اول از همه به اتابک خان (داداشمون!) ٬ دوم از همه به پویا ٬ ارس ٬ امیر نویانی و جواد فیروزی … و همچنین به صبا و المیرا و دوستان وبلاگی عزیزم مونا (مونمونی) و سروناز (دختر زمستان رشت) … و آخرش هم به خودم!!!
منبع: چکش

_________________________________________________________________________________

شباهت ازدواج كردن و سربازي رفتن

آقايان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذكور جامعه …
آيا تا كنون با خود انديشيده ايد كه به چه دليل خدمت مقدس سربازي اجباريست ؟
چرا از قديم و نديم گفته اند كه تا خدمت نروي مرد نمي شوي ؟!
چرا اكثر مردان موفق ، عامل اصلي اين موفقيتشان را ۲ سال خدمت سربازي مي دانند ؟!
چرا ۹/۹۹درصد خانواده هاي دختر دار حاضر نيستند به پسري كه هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟!
و چرا اكثر پسرهايي كه قبل از سربازي رفتن زن مي گيرند در آينده با مشكلاتي مواجه مي شوند؟!
هدف از طرح اين سوالات ، آماده كردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پي بردن به عمق فاجعه ميباشد ! پاسخ تمام سوالات فوق در يك جمله خلاصه مي شود و آن اين است كه ( خدمت سربازي يك دوران آموزشي و تمريني است جهت آشنايي هر چه بيشتر و بهتر آقايان مجرد با زندگي زناشويي ! )بله ، درست شنيديد . شباهت هاي انكار ناپذير ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي آنقدر زياد است كه از ديرباز ، در اكثر كشور هاي دنيا خدمت سربازي اجباري را قرار دادند تا تمام افراد ذكور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشيد ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) براي ۲ سال طعم زندگي مشترك را بچشند تا در ۱۰۰ سال آينده ، زياد احساس رنج و عذاب نكنند !
و اما شباهتهاي ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي براي آقايان :
۱- چه در خدمت سربازي و چه در زندگي زناشويي ، چه بخواهي و چه نخواهي كچل خواهي شد و يا بعبارت بهتر ، كچلت خواهند كرد ! البته اين كچلي در خدمت سربازي توسط ماشين اصلاح و در زندگي مشترك توسط عواملي چون : استرس شديد ، سوء تغذيه ، كندن بصورت لاخ لاخ توسط همسر ، چپ شدن ماهيتابه روغن داغ روي سر و … صورت مي گيرد ! نا گفته نماند كه اين كچلي در آقايان به نسبت نوع مو ، جنس ريشه مو ، عوامل ارثي و … متفاوت است ولي به هر حال به قول معروف : دير و زود داره ولي بالاخره هممون كل پا مي شيم !
۲- شباهت بعدي در زمينه داشتن فرمانده و بعبارتي ، فرمانبردار شدن است ! به محض ورود به پادگان
۵- از ديگر شباهتها مي توان به اين نكته اشاره كرد كه اكثر سربازي رفته ها و اكثر مردان متاهل متفق القول هستند كه در اين ايام ، هر روز به اندازه يكسال براي آنها مي گذرد و ثانيه ها حكم ساعت را پيدامي كنند كه به احتمال زياد دليل آن ، موارديمشابه موارد فوق مي باشد !
۶- و در نهايت اينكه چند ماه پس از آنكه كارت پايان خدمت يا قباله ازدواج را دريافت كرديد ، صداي خواندن اين شعر معروف در گوشتان خواهد پيچيد كه : ( گول خوردي آي گول خوردي ! )زيرا آن موقع است كه تازه دوزاريتان جا مي افتد كه با اين كارت و قباله نه كاري به آدم مي دهند و نه وام ازدواج و نه خيلي از چيزهاي ديگر كه شما را به بهانه آنها در اين راه وارد كرده بودند ، پس متوجه خواهيد شد كه تنها مورد استفاده اي كه براي شما خواهند داشتاين است كه مي توانيد از آنها براي امانت دادن به كلوپ جهت كرايه فيلم استفاده نماييد !!! و يا منزل مسكوني مشترك ( خانه بخت ) ، هر مردي يك فرمانبردار بي چون و چرا محسوب مي شود كه اگر طالب جان و سلامتي جسمي و روحيش مي باشد ، بايد تمام فرامين فرمانده و يا همسر خودرا بر روي تخم چشمانش بگذارد و هر گونه تخطي از دستورات فرمانده و همسر ، پاسخي جز گلوله ، حبس ، اضافه خدمت ( در خدمت سربازي ) و افتادن توي سماور پر از آب جوش ، هدف قرار گرفتن با ساتور ، رفتن دست توي چرخ گوشت ، پرت شدن از پنجره طبقه هفتم به بيرون ، گشنگي و تشنگي كشيدن و … ( در زندگي زناشويي ) نخواهد داشت !
۳- شباهت سوم در اين نكته اقتصادي خلاصه مي شود كه چه سرباز و چه مرد متاهل ، ميزان پولي كه در آخر برج به دست او خواهد رسيد ، فقط به ميزانيست كه كفاف بر طرف كردن نيازهاي اساسي او را بدهد و چيزي جهت پس انداز كردن و يا خرج كردن در زمينه هايي غير از نيازهاي اساسي نخواهد ماند و در اين ميان ، سرباز و مرد متاهل ، هر چقدر هم كه جان بكنند و عرق بريزند ، فرقي به حال فرمانده يا همسرش نخواهد كرد و باطبع تاثيري در جهت افزايش مستمري آنان نخواهد داشت ، بعبارت بهتر ، در هر دو جا يكي بايد كار كنه تا اون يكي حال كنه !
۴- از ديگر شباهتهاي موجود ميان اين دو قشر آسيب پذير جامعه ، شباهت در آرزو كردن است ! بدين معنا كه هر پسري پس از ورود به پادگان و خانه بخت است كه قدر زندگي در خانه پدري را مي فهمد از اعماق وجودش و با تمام اعضا و جوارحش آرزو مي كند كه اي كاش هنوز هم در كنار پدر و مادرش بسر مي برد و ايضا خودش را نيز لعنت خواهد كرد كه چرا قدر آن روزهاي شيرين را ندانسته است ! چرا كه در پادگان و خانه مشترك ديگر كسي غذاي مفت به او نمي دهد ،لباسهايش را نمي شويد و اتو نمي زند ، كسي نازش را نمي كشد و … و فقط خود اوست كه مسئول انجام تمام كارهاي شخصي اش و نيز كارهاي چند نفر ديگر مي باشد !

_________________________________________________________________________________

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من يک کار خوب مي کنم مامانم به من مي گويد بزرگ که شدي برايت يک زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين شاه خيلي کارهاي خوب مي کرده که مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم که اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشکلات انسان را آدم مي کند. در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فکري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند که کارشان به تلاغ کشيده شده و چه بسيار آدم هاي کوچکي که نکشيده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد ديگر کسي از شوهرش سکه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد. من تا حالا کلي سکه جم کرده ام و مي خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهريه وشير بلال هيچ کس را خوشبخت نمي کند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود که زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي کم بوده که نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ايم که بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمکي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي کند! اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يک زير زميني بگيرد. مي گفت چون اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد . ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يک خانه درختي درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتي قهر مي کند بعد آشتي مي کند ولي اگر دعوا کند بعد کتک کاري مي کند بعد خانومش مي رود دادگاه شکايت مي کند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان! البته زندان آدم را مرد مي کند.عزدواج هم آدم را مرد مي کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است! اين بود انشاي من

_________________________________________________________________________________

حرفهای یک کودک فهیم

آقاي پدر! در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچهء غير پاستوريزه ، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نماليد .
خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه براي شير شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود.
پدر محترم! هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسکوپي، گوشهاي ماهواره اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد! ، مخصوصاً وقتي که چشمهاي خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهايش ” بول بول بول بول” مي کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهي کف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني! جيش کني تو شلوارت
مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي، که اختيارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد
آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت کردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي کابينت استفاده نماييد! اکشن بودن دعوا به همين چيزاست
خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلکه موجب مي شود که شيرتان بوي” بچه سوسک مرده” بدهد
آقاي پدر! کودکان توانايي کافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين توانايي هنگامي که شما شکم مرا “پووووووف” مي کنيد به حداقل مي رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم

_________________________________________________________________________________

چگونه روی اعصاب یه دختر خانم پیاده روی کنیم ؟

1.تو خيابون خيلي با احترام از يه دختر آدرس بپرسيد بعد از جواب دادن جلوي چشماش از يكي ديگه بپرسيد
2. پشت چراغ قرمز راننده جلويي اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذاريد
رو بوق
3.توي اتوبان جلوي ماشين يه دختر خانوم با سرعت 50 كيلومتر حركت كنيد
4.توي جمع دختراي فاميل وقتي همشون دارن يه سريال مي ببينن هي كانال تلويزيون رو
عوض كنيد
5.توي يه رستوران كه چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صداي بلند هورت بكشيد و نوش
جان كنيد
6.توي يه بوتيك كه فروشندش دختره وادارش كنيد شونصد رنگ لباس رو براتون باز كنه و در آخر بگيد خوشتون نيومد و بريد
7.توي جشن تولد يكي از دخترا فاميل تا اومد شمع ها را فوت كنه همه رو خاموش كنيد
8.اگه يه دختر يه جا يه جك تعريف كرد بلافاصه بگيد چقدر قديمي بود
9.اشتباهات لغوي دخترا رو موقع صحبت كردن تكرار كنيد و بخنديد
10.تو يه جمع دانشجويي و رسمي هنگام عكس گرفتن واسه دخترا شاخ بذاريد
11. عيد نوروز تمام پسته ها و فندق هاي سر بسته را بذارييد توي ظرف دختر مورد
نظرتون
12.روزهاي باروني تا يه دختر ديديد و يه چاله پر آب و شما با ماشين بوديد يه لحظه
درنگ نكنيد
13.اگه كلاس موسيقي مي رويد قبل از اجراي دختر خانوم مورد نظر پيچ هاي كوك گيتارش رو به چند جهت بچرخونيد
14.تو دانشگاه از دختر مورد نظر يه جزو 1000 صفحه اي بگيريد و بعد از اينكه تمام
صفحاتش رو جا به جا كرديد بهش بر گردونيد
15.چاق بودن و بي ريخت بودن دختر مورد نظر رو دم به ساعت به اطلاعش برسونيد
16.به دختري كه دماغش رو تازه عمل كرده بگيد دكترش بد بوده و دماغش كوفته شده

_________________________________________________________________________________

آرزوهای عجیب و غریب یک بنده خدا

يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه، ابرى سياه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
- چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنند ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم، اما، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مي گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟

_________________________________________________________________________________