آرشيو July, 2008


اولین منشور حقوق بشر

25 قرن قبل، در زمانه ای که توحش بر زندگی انسان ها چيرگی داشت، بيانيه ای انسان مدارانه و متمدنانه بر کتيبه ای خطاب به مردم «چهار گوشه جهان» نوشته شد که به مسایلی مهم در ارتباط با حقوق انسان می پرداخت؛ مسایلی که نه تنها در آن زمانه که قرن های قرن پس از آن و حتی امروزه نيز می تواند الهام بخش همه کسانی باشد که به انسان، و حقوق او باور دارند.
اين بيانیه که به نام «منشور کوروش بزرگ» شناخته می شود، بر الغاي تبعيضات نژادي و ملي، آزادي انتخاب محل سکونت، الغاي برده داري، آزادي دين و مذهب و تلاش براي صلح پايدار ميان ملت ها تاکید کرده است. اين منشور، که از سوي مردمان ايران زمين و از زبان رهبر سياسی خود کورش بزرگ، پايه گذار اولين امپراتوری جهان به بشريت هديه شده، در سال 1971 از سوي سازمان ملل متحد به عنوان اولين اعلاميه حقوق بشر جهان شناخته شد و، بدينسان، این افتخار به نام ايران، به عنوان مهد نخستين اعلاميه ی حقوق بشر، در تاريخ جهانی ثبت شد.
.
منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ … آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. آن‌ها را از زیر یوغ اسارت خارج ساختم، به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. … من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارد. خدای بزرگ از کردار من خشنود شد … او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم … من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمین خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم، باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار باشند … من برای همه مردم جامعه‌ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.

_________________________________________________________________________________

چقدر خنده داره

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم!

_________________________________________________________________________________

راز موفقيت شركت سوني

راز موفقيت شركت سوني
.
به ندرت مي توان داستاني را در دوران پس از جنگ ژاپن يافت كه به اندازه حكايت شركت سوني مديران سراسر جهان را مجذوب خويش ساخته باشد.
البته اوايل اين داستان به سبب آنكه در دوران جنگ مي گذشت بسيار كم شرح داده شده است.
مي گويند داستان سوني در يك فروشگاه بزرگ در توكيو آغاز شد، جايي كه در آنجا روز هفتم مه سال ۱۹۴۶ ماسارو ايبوكا و آكيو موريتا شركت مشترك خويش را با نام «توكيو تسوشين كوگيو» تاسيس كردند. بدين ترتيب دو مهندس نابغه در خاكسترهاي جنگ جهاني دوم يك اسطوره را آغاز كردند. البته شايد دانستن اين تاريخ به عنوان نقطه شروع داستان خيلي درست نباشد، زيرا ايبوكا و موريتا يك ديدار مهم را هم قبل از آن انجام داده بودند _ حدود ده ماه قبل از بمباران هيروشيما. ژاپن پاييز ۱۹۴۴ را مي گذراند: «تقريباً هر روز هواپيماهاي بي-۲۹ از بالاي سرمان مي گذشتند. اين هواپيماها پس از ريختن بمب هاي خود بر روي توكيو، كاوازاكي و يوكوهاما به هنگام بازگشت آسمان منطقه ما را در اشغال خويش در مي آوردند.» موريتا در كتاب زندگينامه خويش با ذكر جملات فوق به يادآوري آن دوران مي پردازد. تا آن زمان جوان ۲۳ ساله تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته فيزيك در اوزاكا به پايان رسانده بود و يك دوره آموزش افسري را هم تمام كرده بود. او در مهمترين پروژه تحقيقاتي ارتش به كار اشتغال داشت: واحدي ويژه با بودجه اي كه در آن زمان يك ركورد بود (۲۰۰ ميليون ين) تسليحات و بمب هاي هدايت شونده و تجهيزات ديد در شب ابداع مي كرد. موريتا مي نويسد: «براي من بسيار جذاب و وسوسه برانگيز بود كه در تيم اجراي پروژه حضور داشته باشم.»

_________________________________________________________________________________

چه دلپذیراست

چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس …

فدریکو گارسیا لورکا – Federico García Lorca

_________________________________________________________________________________

دلبستگی

دلبستگی
نويسنده: ادم هزلت
مترجم: مژده دقیقی
.
اوئِن از پشت پنجره‌های قدیِ باز، باغچه را نگاه کرد. برای ماه ژوئن روزِ گرمی بود؛ خورشید پریده‌رنگی که در آسمان بی‌ابر می‌درخشید، آخرین زنبق‌ها را پژمرده می‌کرد، و گل‌های آزالیا می‌پلاسیدند. نسیمی در میان درختچه‌های آبنوس تزئینی وزید و برگی از روزنامه‌ی یکشنبه را در حاشیه‌ی باغچه میان گل‌های رز انداخت. سگ گله‌ی خانم جایلز آن طرف حصار پارس کرد. اوئن با دستمالش عرقِ پشت گردنش را خشک کرد.
.
خواهرش، هیلاری، ایستاده بود پشت پیشخوان و توت‌فرنگی‌ها را سوا می‌کرد. تهیه و تدارک شام را تقریباً تمام کرده بود، گو اینکه بِن تا چند ساعت دیگر نمی‌رسید. لباس کتان کرم‌رنگی پوشیده بود که قبلاً به تنَش ندیده بود. موهای جوگندمی‌اش را، که معمولاً بالای سرش گوجه می‌کرد، روی شانه ریخته بود. به نسبت یک زن پنجاه‌وچهار پنج ساله، هیکل باریک و متناسبی داشت.
اوئن گفت:«خیلی شیک کردی.»
هیلاری گفت:«شراب. چرا یک بطر شراب قرمز باز نمی‌کنی؟ اون ظرف‌ نقره رو هم باید از اتاق ناهارخوری بیاری.»
«نقره‌ها رو درآوردی، آره؟»
«آره، فکر کردم بد نباشه.»
« کریسمس هم نقره‌ها رو درنیاورده بودیم.»
به هیلاری نگاه کرد که توی یخچال دنبال چیزی می‌گشت.
هیلاری گفت:«باید سمت راست باشه، زیر دیس خوراک.»
.

_________________________________________________________________________________

Tongue Twisters

If you understand, say “understand” . If you don’t understand, say ” don’t understand”. But if you understand and say “don’t understand”. How do I understand that you understand? Understand

I wish to wish the wish you wish to wish, but if you wish the wish the witch wishes, I won’t wish the wish you wish to wish

Sounding by sound is a sound method of sounding sounds

_________________________________________________________________________________

تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست

تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست. براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است! اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعه‌يافته و ثروتمند هستند. تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.
.
ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوه‌هايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري مي‌باشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر مي‌كند
مثال بعدي سويس است.
كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمي‌آيد اما بهترين شكلات‌هاي جهان را توليد و صادر مي‌كند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال مي‌توان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد مي‌شود. سويس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شده‌است (بانك‌هاي سويس)
افراد تحصیل‌کرده‌اي كه از كشورهاي ثروتمند با همتايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص مي‌كنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد. نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي مي‌گيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل مي‌شوند.
.
پس تفاوت در چيست؟
تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سال‌ها فرهنگ و دانش نام گرفته است. وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل مي‌كنيم، متوجه مي‌شويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي مي‌كنند
اخلاق به عنوان اصل پايه
وحدت
مسئوليت پذيري
احترام به قانون و مقررات
احترام به حقوق شهروندان ديگر
عشق به كار
تحمل سختي‌ها به منظور سرمايه‌گذاري روي آينده
ميل به ارائه كارهاي برتر و فوق‌العاده
نظم‌پذيري
.
اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي مي‌كنند.

_________________________________________________________________________________

کلاه برداران جالب در تاریخ

ويكتور لوستيگ victor lustig
.
سلطان كلاهبرداران تاريخ، مردي كه برج ايفل را فروخت، مسلط به پنج زبان زنده‌ دنيا، صاحب 45 اسم مستعار با سابقه بيش از 50 بار بازداشت آن هم فقط در كشور آمريكا، مردي كه مي‌توانست زيرك‌ترين قربانيانش را نيز گول بزند، در سال 1890 در بوهميا (كشور كنوني چك) در يك خانواده متوسط به دنيا آمد و در سال 1920 به آمريكا رفت. سالي كه بازار سهام به شدت رشد مي‌كرد و به نظر مي‌رسيد كه همه روز‌به‌روز پولدار‌تر مي‌شوند و لوستيگ آنجا بود كه از اين موضوع و حماقت ذاتي آمريكايي‌ها سود برد.
در سال 1925 و پس از انجام چندين فقره كلاهبرداري بي‌عيب ونقص و پرسود، ويكتور به فرانسه و شهر پاريس رفت و در آنجا شاهكار خود را اجرا كرد. فروختن برج ايفل!

_________________________________________________________________________________

ببخش مرا

ببخش مرا
آیا معنی‌«ببخشید» را می‌دانیم. عمل بخشیدن را چطور؟ آیا تا به حال آن را تجربه كرده‌ایم؟
*
لغزشی از من سر زد. ببخش مرا
آیا معنی‌«ببخشید» را می‌دانیم. عمل بخشیدن را چطور؟ آیا تا به حال آن را تجربه كرده‌ایم؟
*
لغزشی از من سر زد
گفتم مرا ببخش.
گفت یعنی چه كار كنم؟
گفتم یعنی اشتباهم را ندیده بگیر.
گفت مثل این است كه تو دیكته بنویسی، یك غلط داشته باشی و به معلمت بگویی مرا ببخش، یعنی غلطم را ندیده بگیر و به جای نوزده به من همان بیست را بده.
عزیزم ندیده گرفتن اشتباهت نه تو را اصلاح می‌كند و نه مرا از نقص عمل تو مصون نگه می‌دارد. من به فكر فرو رفتم چیز زیادی نفهمیدم ، حرفش را فهمیدم ولی قدرت عمل نداشتم. نمی‌د‌انستم باید چه كار كنم.
همان روز در مدرسه دیكته داشتیم. من غلط دیكته داشتم. نوزده شدم ولی دلم بیست می‌خواست.

_________________________________________________________________________________

روش هاي بازاريابي

روش هاي بازاريابي
*
شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : “من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن”
به اين ميگن بازاريابي مستقيم
*
شما در يك مهماني به همراه دوستانتون ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يكي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي كنه و مي گه : ” اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج كن”
به اين مي گن تبليغات
*
شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين : “من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن”
به اين ميگن بازاريابي تلفني
*

_________________________________________________________________________________