آرشيو: داستان کوتاه


داستان سيندرلا

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . …. القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ….. مامانش : بعله پسر دلبندم …. شاهزاده : من زن مي خوام ….. مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟……… شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم …..مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ……. شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم …… مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا” ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم …( مگه من فضولم ، اصلا” به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ….سيندرلا گفت : سلام……. فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ …… سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم …….فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن …… سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم …… فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه…….. سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ …… فرشته : خداحافظ …. سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ …. فرشته : بعله مي خوره …..سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟……. سيندرلا : نه ندارم …….. فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟….. سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم…… فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم…..فرشته : چرا نميري؟…….. سيندرلا : آبروم مي ره……. فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ……. سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟……. شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟…….. سيندرلا : 37 ……. شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا … داماد و ببوس يالا … سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.

_________________________________________________________________________________

شوهر کامپیوتری

یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام ننه قمر و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش دلربا بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى‌کمالات بود.
یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن‌هایش حنا مى‌گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: اى ننه، مى گویند بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه‌ات، پایش را مى‌گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه‌ی شوهر سپرى کنم و من شنیده‌ام که یک دستگاهى هست که به آن مى‌گویند کامپیوتر و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه‌ها برایم مى‌خرى یا این که چى؟
ننه قمر لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه‌دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى‌زایى یا از این آدم آهنى‌هاى بدترکیب یا چه مى‌دانم پینوکیو…
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه‌ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه‌هاى مدرسه‌اى و کارمندهاى زن و بچه‌دار توى ادارات، مى‌روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست. به همین خاطر، از همان کله‌ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک آى دى به نام دلربا آندرلاین تنها 437 براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق‌هاى یارو مسنجر. به محض ورود، زنگ‌ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته‌اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه‌ی پیغام‌ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:
پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟
پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله‌ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟
پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه‌ایم.
پژمان: بله ولى من براى ادامه‌ی تحصیل دارم ویزا مى‌گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى‌باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى‌کنند.
دلربا: اوکى، درک مى‌کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟
پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.
پژمان: واى خداى من… راست مى گویى؟
دلربا: وا… یعنى خیلى زشتم؟
پژمان: نه… اتفاقاً بى‌نظیرى. راستش نمى‌دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است…
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو…
پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى‌باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى‌خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى‌خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى‌ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.
پژمان: اوه ماى گاد… اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا… اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو مى‌خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف‌هاى‌مان را بزنیم…
ما از این افسانه نتیجه مى‌گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى‌گویند!
قصه‌ی ما به سر رسید، غلاغه به خونه‌اش نرسید!

_________________________________________________________________________________

در مورد جشن فارغ التحصیلیمون

قرار بور منم مثل بقیه ی وبلاگها ۵ تا اعتراف بکنم . مطلبم هم آماده بود ولی گذاشتم واسه یه کم دیر تر چون چند تا از بچه ها ازم خواستن در مورد جشن فارغ التحصیلیمون یه مطلب طنز بنویسم . بهتون توصیه می کنم تا آخر آخرش بخونید  
۱.شبیه گوسفندهایی شده ایم که می خواهند بروند چرا ! گفته اند یک جشنی هست ولی نگفته اند کی و کجا ؟!
۲.در جلسه ی اول با دیلمی مسئولیت ها مشخص می شود : امیر و سینا فلاح گروه موسیقی ٬ من و صدرا گروه نویسندگان ٬ مانی و مرتضی گروه کامپیوتر و … من و صدرا هر چه فکر می کنیم هیچ ایده ی جدی ای به ذهنمان خطور نمی کند !
۳.سال های قبل این جشن مختلط بود بین بچه های ما و فرزانگانی ها اینا ٬ امسال جداست . بچه ها غصه دارند …
۴.صبح یک روزی است ! دیلمی پشت میزش نشسته ٬ ما این طرف ! ما را نگاه می کند بعد مثل خان مظفر سرش را می دهد بالا و می گوید : مختلط می کنیم ! گویا دکتر اژه ای (معاون رئیس جمهور و ریاست مدارس سمپاد) خواسته مختلط باشیم . شبیه گوسفند هایی شده ایم که می خواهند مختلط برون چرا !
۵.دیلمی اعلام می کند امروز با ۳ تا از بچه ها که ظاهر ساده دارند می رویم فرزانگان مذاکره . حسن و ارس ظاهر ساده دارند و انتخاب می شوند . بعد دیلمی برای اینکه ثابت کند عمرآ سر حرفش نمی ماند من را هم میبرد !
۶.ما با مدیرمان و ۳ تا از فرزانگانی ها هم با مدیرشون اینا در فرزانگان نشسته ایم . با این وضع مذاکره به فارغ التحصیلی که عمرآ ٬ حتی به هفت شب هم نمی رسیم !
۷. مدیر آنها اعلام می کند شما کار خودتان را بکنید ما هم کار خودمان را . یعنی اکیدآ هیچ دیداری قبل از جشن بین دخترها و پسر ها نباید باشد . قبول می کنیم ظاهرآ …
۸. صبح روز بعد است . با چند تا از فرزانگانی ها در دفتر مدرسه نشسته ایم ! ما چای می نوشیم ٬ شکلات می خوریم ٬ هندوانه هم میل می کنیم و مهمترین تصمیم تاریخ بشریت را می گیریم : امسال به جای دیوان شعر به دبیران شازده کوچولو کادو می دهیم ٬ شاید معنی اهلی کردن را بفهمند !
۹. ایده های نو آورانه دارد من و صدرا را خفه می کند ! از صبح با یک دوربین افتاده ایم دنبال دبیرها و ازشان سوالات مزخرف می پرسیم : آقای زره پوش مهمترین فرق مرد و زن چیه ؟ آقای دیلمی اگه زیدان اون حرکت رو تو مدرسه می کرد چند روز اخراج می شد؟‌آقای والافر نظرتون در مورد عربها چیه ؟!!!
۱۰. به کوری چشم بعضی ها کارها به شدت مختلط شده ! بچه ها از صبح تو آمفی تئاتر جمع می شوند و غروب با زور کتک بیرون می روند ! این عشق به خدمت دارد همه را می کشد به جان خودم ! رایحه ی خوش خدمت به مشام می رسد !!!!!!
۱۱. یک گروه سرود داریم متشکل از ۳ آقا و ۵ بانو ! قرار است ای ایران را تمرین کنند و بخوانند و خبر می دهند مرحوم بنان رفته است رو ویبره ! هر وقت دلمان می گیرد می آییم تمرینشان را می بینیم ٬ دلمان وا می شود !
۱۲. تعدادی از بچه ها فقط هستند ! این عزیزان به مدرسه می آیند ٬ حرف می زنند ٬ می خندند ٬ غذا می خورند حتی دوش هم میگیرند ولی کار خاصی انجام نمی دهند ! به قول حکیم ابوالقاسم فردوسی : چه می کند این جنس مخالف !!!
۱۳. کار من این شده : صبح یک عالمه کاغذ می دهند دستم و می گویند بنویس ! بعد از ظهر یک عالمه کاغذ می دهند دستم وی می گویند کوتاهشان کن !!! حس می کنم سانسورچی شدم ٬ شاید بعدآ رئیس شورای امنیت ملی بشوم‌!!!
۱۴. مکان جشن اعلام می شود . یک ((مکان)) واقعی ! ساعت ۸/۵ تا ۱۱/۵ سالن زایشگاه رشت !!! هیچ چیزمان به آدمیزاد نرفته …
۱۵. قرار است من و صدرا نفری یک مقاله ی طنز بنویسیم . بعد می گویند چون وقت کم است فقط یکی را می خوانیم . من مقاله ام را تحویل نمی دهم تا صدرا برای خودش را بخواند . حس می کنم دهقان فداکارم ٬ ریزعلی نجفی! حس می کنم پطروس فداکارم ! همانی که انگشتش را کرد داخل سد . خوب که فکر می کنم می بینم خوب شد پطروس نیستم چون ما در مدرسه سد نداریم ٬ برای بچه ها مشکل ساز می شوم!!!!!
۱۶.ارس که دارد یک کلیپ از مدرسه می سازد از همه چیز فیلم می گیرد ٬ حتی از حریم خصوصی بچه ها!!!
۱۷.به گمان بچه ها هر چیز نوشتنی را گروه نویسندگان باید بنویسد . عزیز من نوشتن نامه ی عاشقانه که دیگر جزو مسئولیت های ما نیست !!!
۱۸. بچه ها برنامه ی جشن را نشانم می دهند . گذرا نگاهی می فکنم ! سخنرانی آقای دیلمی ۴ دقیقه و ۲۷ ثانیه و ۹۱ صدم ثانیه ! دقتتان را بخورم بر و بچ !!!
۱۹. یک فکس از تهران می رسد با این مضمون که یا در جشنتان یک مقاله در مورد لبنان می خوانید یا کلآ بی خیال جشن می شوید ! چشمان شهلای بچه ها این حس را در من ایجاد می کند که مقاله را من باید بنویسم گویا !
۲۰. خودم از خزعبلاتی که توی مقاله بافتم خنده ام می گیرد : اکنون که جای پوتین های ستم جاده های خونین بیروت را داغدار می کنند … به خودم می گویم نه بابا !
۲۱. شب قبل از جشن سالن را به ما می دهند . وارد سالن می شوم . از پائین صدای گریه ی بچه می آید ٬ زایشگاه است خب !!! تلاش بچه ها را از نظر می گذرانم (عجب کاهایی بلد هستم من ! ) از دوستان سون آپی بلند می کنم و گوشه ای می نشینم . یک بدبختی جدید یقه ی ما را می گیرد ٬ متن مجری ها … دیلمی هم چند روزی است متواری شده و  هیچ خبری ازش نیست!!!
۲۲.سقف سالن چکه می کند ٬ سیستم صوتی اش بد است ٬ جای نصب پرده نیست ٬ اگو هم نداریم … !
۲۳. هنوز متن مجری ها آماده نیست . مصیبت اصلی متن مجری دختر است . چون نه باید شوخی کند ٬ نه حرف طنزی بزند ٬ نه … همچنان در گیر متن ها بودیم که ناگهان در وا شد و گل اومد !!! حاج آفا دیلمی لطف کردند شب آخری یک سری به ما زدند ٬ با ما دیدار کردند و در جمعی صمیمی از نزدیک با مشکلات ما آشنا شدند !!! مدیر فرزانگان می گوید تا زمانی که مجری پسر روی سن است ٬ مجری دختر باید از پشت پرده حرف بزند !!!! خاطرات ملاعمر و اسامه بن لادن در ذهنم جان می گیرند …
۲۴. صبح است . جشن ساعت هشت و نیم شروعیده می شود . ساعت ۷ وارد سالن می شوم . قیافه ی بچه ها را نگاه می کنم . همه خوشتیپ ٬ همه داماد سر خود ! شبیه باباهایی هستند که آمده اند زایشگاه نتیجه ی کارشان (نی نی شان!) را ببینند !!!!
۲۵. بصورت کاملآ متن مجری ها را آماده می نماییم البته کامل نه ! قرار می شود بنیامین در فواصل برنامه بیاید پیش ما بنشیند بصورت بداهه نویسی برایش متن در بیاوریم !
۲۶. همه فکر می کنند باید وسط سالن راه بروند ! به پیشنهاد صدرای عزیزم مثل آقاها یک گوشه می نشینیم تا کلاس کار نویسندگان حفظ شود … اولیای بچه ها و مهمان ها کرور کرور داخل می شوند . مادرمان را بینشان می بینیم ٬ به شدت آقا می شویم !!!
۲۷. دکتر اژه ای از تهران می رسند . برای خیر مقدم همه ایستاده اند . او به همراه سید محمد خاتمی و محمد علی ابطحی عقشولی های روحانی من هستند! تراکم آدم مهم های جشن زده بالا : دکتر اژه ای ٬ شهردار رشت ٬ اعضای شورای شهر رشت ٬ رئیس آموزش و پرورش گیلان ٬ پروفسور اکبر زاده و کاظم ابراری !!! …
۲۸. همه یک دور سخنرانی می کنند ! فضای مراسم بیشتر شبیه مراسم تقدیر از متولیان بقاع متبرکه است تا جشن فارغ التحصیلی !!!!!!
۲۹. کلیپ ارس پخش می شود و احساسات ملت روی زمین می ریزد …
۳۰. چون آفای ا/ه ای می خواهند زود بروند تهران سریع می رویم سر اهدای جوایز . بچه ها مثل جایزه نگرفته ها می مانند !!!
۳۱. با بچه ها کل کل می کنم وقتی رفتم بالا ٬ آقای اژه ای را ببوسم ! بچه ها چپ چپ نگاهم می کنند ٬ مجبور می شوم توضیح بدهم : آقاجان ما از اوناش نیستیم !!! می روم بالا ٬ جایزه و لوحم را می ستانم بعد یواشکی به آقای اژه ای می گوییم می خواهم شما را ببوسم ! خنده ی ملیحی می کند و ما را ماچ آبدار می نماید !!! مادر یکی از بچه ها به مادر ما می گوید :‌بابک شما اینقدر به روحانیت ارادت داشت و ما نمی دانستیم ؟!!!!
۳۲. پروفسور اکبر زاده روی سن می روند و در مورد تئوری های ریاضی توضیح می دهند ٬ آن هم در روز فرار ما از درس و مدرسه ! ما خواب خوش می بینم ٬ ایشان همچنان مشغولند !!! بالاخره دیلمی می آید و می گوید ایشان تا بحال ۴ بار درخواست رسمی دولت فرانسه برای پذیرش تابعیت را رد کرده و اعلام کرده اند می خواهند در رشت زندگی کنند . غدد ناسیونالیستی بچه ها ترشح می کند ! سالن روی هواست …
۳۳. همه ی آدم مهم ها می روند . ناگهان جشن از آن حالت رسمی به یک جشن شش و هشت تبدیل می شود ! می فرماید : نبینم یه جا نشستی ٬ منتظر چه استی ؟ (!) تو جشن فارغ التحصیلی ٬ باید پا شی برقصی !!! شما کجا بودین تا حالا ؟!!!!!!!!!
۳۴.مقاله ی طنز صدرا و قاه قاه مردم ! مخصوصآ آنجا که گفت : بعضی ها در طول این مراسم فقط آمده بودند که لاس … تیک ماشین مردم را پنچر کنند !!!
۳۵. اهدای جایزه به دبیران . چند تا از دبیران خانم جایزه می گیرند ٬ نوبت دبیران ماست . بنیامین اعلام می کنند ٬ ما دست می زنیم ! بچه ها برای صابر و عصمت دوست و میرسهیل عزیز می ترکانند همچنین برای آقای نجفی …
۳۶. بنیامین با حالت موذیانه ی همیشگی اش می گوید : آقای نجفی (البته من نه ٬ دبیر معارفمون !) همه ی بچه ها جیغ می کشند . نوای نجفی دوستت داریم در گوشمان طنین افکنده … کلآ نجفی ها همه شان اینطوریند ٬ همه باحال ٬ همه محبوب !!!!!!!!!!!!!!!!!
۳۷. بچه های سرود که اول ها کارشان افتضاح بود و آخرها هم ایضآ همانقدر افتضاح ٬ از دستشان در میرود و سرود را خوب اجرا می کنند …
۳۸.بنیامین سر صحنه می گوید :‌دعوت می کنیم از ۲ نفر از بهترین های موسیقی ایران برای اجرای برنامه : استاد محمدرضا شجریان و استاد فرهاد فخرالدینی !!! کف ملت بریده است . از پایین به بنیامین می گوییم : برایشان کار پیش آمده نمی آیند . و او ادامه می دهد پس حالا دعوت می کنیم از امیر صفری پور و امیر قاسمیان که اگر بهترین های موسیقی مدرسه نباشند ٬ جزو ۱۰ نفر اول هستند !!!!!!
۳۹. ترانه ی دبیران را اجرا می کنند . صفری پور می زند ٬ قاسمیان می نوازد ٬ ما هم با بچه ها ته سالن می چرخانیم !!! لب کارون آمده ایم گویا… !!!
۴۰. بنیامین قصیده اش در مدح آقای روشن را می خواند ٬ ۴ تا بیتش سالن را می ترکاند :
اکنون که خصم انزلی چی ست ٬ رستم لقبی سزای روشن…
رخش است به هیبتی دگرگون ٬ آن خودروی سایپای روشن …!
مجنون به سرش هوای لیلی ٬ لیلی به دلش هوای روشن … !
من کی طلب نظاره دارم ؟ یک گوشه ی چشم آقای روشن …
۴۱. بالاخره با یک خداحافظی غمگولانه جشن تمام می شود . چراغ ها خاموش و آهنگ خداحافظ همین حالا پخش می شود . ۳۱/۶۷ درصد جمعیت خودشان را خیس کرده اند ! از تاریکی است یا گریه بر ما روشن نیست هنوز … !
۴۲. همه با همدیگر روبوسی می کنند . بچه ها سعی می کنند وانمود کنند که تاریکی سالن نمی گذارد تشخیص بدهند طرف مقابلشان پسر است یا دختر !!! حسن به من می گوید بابک تو سرباز گمنام امام زمانی … !!!
۴۳. همهگی روی سن پخش می شویم و در آغوش هم (البته این یکی از دستمان در رفت و مختلط نشد!!!!) یار دبستانی من را می خوانیم . فقط یک عدد سید محمد خاتمی را کم داریم به گمانم . از بس دوربین همزمان از ما فیلم و عکس می گیرد حال فابیو کاناوارو را وقتی می خواست جام جهانی را بلند کند درک می کنم !
۴۴. تازه کیک را می آورند ! بچه ها شارژ اقا بودنشان ته کشیده ! با انگشت به جان کیک می افتند بعد همانطور کیک را می برند پیش مهمان ها ٬ آنها هم همانطور با انگشت کیک می لیسند !!!
۴۵. همه ی مهمان ها و اولیا رفتند . ما هم با بچه ها داریم می رویم تک ٬ دسته جمعی یک دست پلوکباب توپ بزنیم ٬ جای شما خالی … تمام !
راستی از همین حالا تولد همه ی بهمنی ها رو تبریک بگم (اگه کسی رو یادم رفته خودش یادم بیاره ها!) : اول از همه به اتابک خان (داداشمون!) ٬ دوم از همه به پویا ٬ ارس ٬ امیر نویانی و جواد فیروزی … و همچنین به صبا و المیرا و دوستان وبلاگی عزیزم مونا (مونمونی) و سروناز (دختر زمستان رشت) … و آخرش هم به خودم!!!
منبع: چکش

_________________________________________________________________________________

یک داستان واقعی

یک داستان واقعی
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني

_________________________________________________________________________________

دلبستگی

دلبستگی
نويسنده: ادم هزلت
مترجم: مژده دقیقی
.
اوئِن از پشت پنجره‌های قدیِ باز، باغچه را نگاه کرد. برای ماه ژوئن روزِ گرمی بود؛ خورشید پریده‌رنگی که در آسمان بی‌ابر می‌درخشید، آخرین زنبق‌ها را پژمرده می‌کرد، و گل‌های آزالیا می‌پلاسیدند. نسیمی در میان درختچه‌های آبنوس تزئینی وزید و برگی از روزنامه‌ی یکشنبه را در حاشیه‌ی باغچه میان گل‌های رز انداخت. سگ گله‌ی خانم جایلز آن طرف حصار پارس کرد. اوئن با دستمالش عرقِ پشت گردنش را خشک کرد.
.
خواهرش، هیلاری، ایستاده بود پشت پیشخوان و توت‌فرنگی‌ها را سوا می‌کرد. تهیه و تدارک شام را تقریباً تمام کرده بود، گو اینکه بِن تا چند ساعت دیگر نمی‌رسید. لباس کتان کرم‌رنگی پوشیده بود که قبلاً به تنَش ندیده بود. موهای جوگندمی‌اش را، که معمولاً بالای سرش گوجه می‌کرد، روی شانه ریخته بود. به نسبت یک زن پنجاه‌وچهار پنج ساله، هیکل باریک و متناسبی داشت.
اوئن گفت:«خیلی شیک کردی.»
هیلاری گفت:«شراب. چرا یک بطر شراب قرمز باز نمی‌کنی؟ اون ظرف‌ نقره رو هم باید از اتاق ناهارخوری بیاری.»
«نقره‌ها رو درآوردی، آره؟»
«آره، فکر کردم بد نباشه.»
« کریسمس هم نقره‌ها رو درنیاورده بودیم.»
به هیلاری نگاه کرد که توی یخچال دنبال چیزی می‌گشت.
هیلاری گفت:«باید سمت راست باشه، زیر دیس خوراک.»
.

_________________________________________________________________________________